تبليغاتX
گلچين
چشم به در خواهد ماند مادری که با اميد و آرزو فرزندش را صبح به خداوند سپرد.
پناهت به خدا بچم.
و او ميرود به سوی خدا آن هم بی دعوت قبلی.
چه کسی ميدانست که دشمن در کمين فرزندت نشسته است .
چه کسی ميدانست که ديگر صدای خندهای کودکانه اش خانه را گرم نمی کند.
با چه شوقی نان به تنور ميزدی هنگامی که تن نازک طفلت در گرمای چرهای انتهاری ميسوخت.
تو نان ميپختی و با مهر مادری انتضار فرزند داشتی.
صدای دروازه که ميشود با چی زوقی به سوی درب ميرود آمدم فرزندکم آدم صبر کن.
درب باز ميشود به جای پسرش عسکری ايستاده است.
-سلام مادر جان
-وعليکم پشته کی آمدی؟
-مادر جان مردت کجاست؟
دلش می لرزد وا با اندهی کوهنه می گويد:
-مرد ندارم تنها يک پسر دارم که به مکتب رفته. چی کار داری برادر جان؟
عسگر بکس متکبی را نشان زن ميدهد
-اين بکس پسرت است؟
بکس تکه تکه شده و خونی قلب مادر را ميلرزاند
نگاهش به چند قدم انطرف تر که می افتد مرد همسايه را ميبييند که به حال اين مادر و پسر ميگريد .
و آنگاه ميفهد که ديگر تنها شده و فرزندش به ديدار پدر رفته است.

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط سميه | 
همه جا تاريکه
جايی رو نميبينم
چه سکوت وحشتناکی
هيچ صدای به گوش نميرسد
چرا هيچ دستی به سويم برای ياری دراز نميشود؟
دلم از اين دنيا گرفته
دوستی نيست همدم و هم صدای نيست
کجايند انان که فرياد ياری ميزدند
آی مردم
اينجا کسی گم شده
اينجا پير مردی چشم انتظار فرزندی مانده است
سرما قلبها را دلها را چشمها را همه و همه را برده است
چه کسی گرما را به اين مردم باز خواهد داد
چندين قلب بايد بشکند
چقدر اشک بايد بريزد
تا کی انسانيت بايد زير سوال باشد
دلم از اين همه نامردی و نامهری ميگيرد

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط سميه | 
 
بس که در این کوچه‌ها پی‌ دل‌ گشتم سر گردان دنیا شدم

قلبم را در کدام کوچه جا گذاشتم نمی‌دانم

چشمانم را به که هدیه کردم ؟
...
روحم پیشکش کدام عشق شد ؟

نمیدانم همه را باختم

چیزی جز کالبدی خالی‌ باقی‌ نمانده که آن را هم روزی تقدیم خاک خواهم کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط سميه | 

امید زندگا نی‌ تو هستی‌

بهار جوانی تو هستی‌

میشناسم تو را ای شکوفه

پیام رهأیی تو هستی‌

نام شیرین تو یاد مان هست

چو فرهاد ثانی‌ تو هستی‌

چو مجنون به سویم دویدی

چو بستند راه بر لیلی نماندی

دلها مان چو مرغی در این حصار است

چه گویم که دشمن زیاد است

میشناسم تو را همچو نامت

تنها شفا بخش قلبم تو هستی‌ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط سميه | 
آمدم سوی تو با روی خجل
که منم خسته و جامانده از این قافله عشق حضور
چه کنم سوی کدامین در بدوم
همه بسته و جز دروازه عشق معبود نباشد گذرم
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط سميه | 

 رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

                                          

                                                           سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط سميه | 
زندگی را در کنار تو بودن می خواهم
زیبائی و شادابی را با تو می خواهم
شیرینی عشق را در کنار تو تجربه کرده ام
محبت را از دستان تو در یافتم
نگاه مهربانت امید بخش لحظات نا امیدیست
و صدای گرمت نوازش بخش لحظات غمگین زندگیست
آهنگ دلنواز قلبت شیرین ترین لا لائیست
و در کنار این همه
آغوش گرم و مهربانت نعمتیست دست نیا فتنی
هزاران بار هم که با کلمات بازی کنم
از خوبی ها و بزرگواریت کم گفته ام
از خالق پاکت می خواهم که مرا یاری دهد
تا بتوانم چنان باشم که تو می خواهی
دوستت دارم و دیوانه وار عاشقت
پس از خدا تو را دارم


مادرم

                                           

                              سمیه فروتن


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط سميه | 
پروردگارا
دستان آغشته به گناهم را با دلی لرزان
به امید بخششت به آسمان دراز می کنم.
پروردگارا
راز دلم را تو می دانی و حرف درونم  را تو می خوانی،
پس نیازی به بلند فریاد زدن ندارم.
که از شنیدن صدای درونم و گناهانم شرمسارم.
پروردگارا
می دانی که هیچ گاه از یاد مبردمت و همیشه و همه جا یادت کردم.
می دانی که هر لحضه هزاران بار با چشمانی بارانی و دلی شکسته فریادت زدم.
چه ساده دلانی که انگاشتند که با تو در جنگم و حرفی ندارم.
و چه ساده دلانی که انگاشتند که از تو رو برگردانده ام.
اما
چه میدانند که این تن تنها و پر شکسته جز تو کسی ندارد.
پس باز هم یاریم ده و دستم گیر که هر دم نفسم به امید تو برمیاید و بس.
                                                                   

                                                                                        سمیه فروتن

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط سميه | 

من نه شاعرم نه غزل سرا
گاه گاهی به سرم می زند و قلم می فشارم
می دانم...خوب می دانم شعر من وزن و قافیه ندارد.
من فقط حس غریب درونم را می گویم

من نمی گویم شعر من زیباست
شعر من در دل خود رازهای دارد
رِاز هایش تا ابد در قفس تنگ دلم می ماند
بعد از آزادی شعر من جان دگر می گیرد
بعد یک خواب لطیف
میبینم شعر من حرفها دارد با خود
شعر من بی ابهام است
مثل باران پاک است

                                                                         سمیه فروتن

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط سميه | 

من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب های غرببت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن 
                                                                 

                                                       مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط سميه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مهر 1390
شهریور 1390
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
به نام یکتای بی همتا
استاد آصف فكرت
شبکه اطلاع رسانی افغانستان
تقدیم به مادرم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

*
*
*
*

 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لبداشت
 حتی
 در حال احتضار
 آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
 آن مرد بی قرار
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پ نجره غمگین نشسته بود
 وگفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
 تصویری از بلندی اندام می کشید
 و در تصورش
 تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پک زیست
پکتر از چشمه ای نور
همچون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
 آن کوه استقامت
 آن کوهاستوار
وقتی به یاد روی تو می بود
 می گریست
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
 حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
 آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پک را
پنداشت
 آلوده است و لایق دیدار یارنیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
 آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی اید

حمید مصدق